بــر چـهــره ی دلـربای مــهـــدی (عج) صــــلــوات
داستان دروغ حیوانات

آورده اند که در روزگاران قديم ، در بياباني پهناور ، يک شتر و يک گاو و يک قوچ با هم راه مي رفتند . آنها از گذشته ها و دوره جواني شان حرف مي زدند و از خاطرات خوشي که در گذشته داشتند ، براي يكديگر تعريف مي کردند . فصل بهار بود و هوا خوش و طرب انگيز / اين سه دوست قديمي همانطور که راه مي رفتند ، ناگهان به گياهي برخوردند که بسيار خوشمزه بود و در آن بيابان خيلي کم پيدا مي شد . هر سه از ديدن آن گياه ، خوشحال شدند . شتر گفت : " حالا بايد اين گياه را به سه قسمت مساوي تقسيم کنيم و هر کسي سهم خودش را بخورد . "
قوچ نگاهي به گياه کمياب انداخت و با دستش آن را بررسي کرد و گفت : " اگر اين را تقسيم کنيم ، سهم هر کس بسيار كم مي شود و هيچکدام سير نمي شويم . " گاو گفت : " درست است ، ولي چه کار مي شود کرد ؟ اگر از اين گياه مقدار بيشتري داشتيم ، البته بهتر بود . ولي حالا که نداريم ، چاره اي جز تقسيم آن نيست . "
قوچ گفت : " چرا چاره اي هست . من چاره اي انديشيده ام " . شتر و گاو با تعجب پرسيدند : " چاره چيست ؟ " قوچ نگاهي به آن گياه و نگاهي به دوستانش کرد و گفت : " چاره اش اين است که اين گياه را فقط يکي از ما سه نفر بخورد . از قديم گفته اند که احترام بزرگتر واجب است و کوچکترها بايد به احترام بزرگترها از حقشان بگذرند . "
شتر گفت : " فکر بدي نيست . ولي ما از کجا بدانيم که کداميک از ما مُسن تر از آن دو نفر ديگر است ؟ "
قوچ گفت : " حالا که همه بر اين مسئله اتفاق نظر داريم ، هر کس تاريخ عمرش را آشکار کند . هرکس پيرتر بود ، گياه از آن او خواهد بود . " شتر و گاو پذيرفتند و گفتند : " فکر خوبي است ، پس بهتر است يکي يکي درباره طول عمرمان صحبت كنيم . " از قوچ خواستند که او اول درباره سن خود سخن بگويد . قوچ بادي به غبغب انداخت و با غروري خاص گفت که : " عمر من به زمان قرباني کردن حضرت اسماعيل مي رسد . "
شتر و گاو با تعجب نگاهي به قوچ انداختند . گاو گفت : " يعني عمر تو اينقدر طولاني است ؟ " قوچ با غرور گفت : " آري از هر قوچي بپرسيد ، اين را مي داند . من در چراگاهي که در زمان کودکيم مي چريدم ، همان قوچي که به جاي حضرت اسماعيل قرباني شد ، با من بود و با هم در آنجا دوست بوديم . آن قوچ از اقوام من بود . "
شتر و گاو با حيرت آب دهانشان را قورت دادند . گاو در دل گفت : " حالا نشانت مي دهم که عمر تو طولاني تر است يا عمر من . "
قوچ رو به گاو کرد و گفت : " بسيار خوب ، حالا تو بگو كه چند سال داري ؟ و طول عمرت چقدر است . "
گاو گفت : " من خيلي بزرگتر و مُسن تر از قوچ هستم . حضرت آدم - جد انسان - دو گاو داشت که با آنها زمين را شخم مي زد ، يکي از آن گاوها من بودم . "
قوچ که فهميد سرش کلاه رفته است ، توي دلش گفت : " کاش قبول نمي کردم که من اول درباره عمرم صحبت کنم ، فريب خوردم ، هيچ اعتراضي هم نمي توانم بکنم . اگر بگويم که او دروغ مي گويد ، آن وقت دروغ من هم آشکار مي شود . "
گاو که ديد شتر و قوچ با تعجب او را مي نگرند ، بادي به غبغب انداخت و گفت : " آري عمري طولاني دارم ، آنقدر زياد که حتي نمي توانيد بشماريد و بگوييد چند سال دارم . " شتر در دلش گفت : " اي گاو بد جنس ، اي قوچ نابکار ، حالا طول عمرتان را به رخ من مي کشيد ؟ کاري مي کنم که هميشه يادتان بماند که چه کسي از ما سه نفر از همه مُسن تر است . "
شتر پوزخندي زد و ناگهان خم شد و گياه را به دندان گرفت و شروع به خوردن آن کرد . پس از خوردن آن گياه کمياب ، رو به قوچ و گاو کرد و گفت : " من به شما نخواهم گفت که چند سال دارم و چقدر از شما مسن تر و بزرگترم . با اين هيکل و گردني که من دارم ديگر نيازي به بيان تاريخ نيست . هرکس مرا ببيند ، مي فهمد که من از شما کوچکتر نيستم . "
گاو و قوچ با حيرت به شتر نگاه کردند و هر دو از دروغهايي که درباره طول عمر خود گفته بودند ، شرمنده شدند .

نوشته شده توسط م. متصدی زاده در 89/06/28

لينك مطلب


درباره

تصویرشاعرولایی،زنده یاد استادمحمدعلی متصدی زاده زرندی. متخلص به(عبقری)
تازه ترین مطالب maktabeparvaneh
موضوعات
آرشیو
پیوندها
جستجو
امکانات سایت

Google Pagerank mérés, keresooptimalizálás